جستجو در وب سايت
جهت جستجوی کلمات در بخشهای متفاوت وب سايت از جمله اخبار ، مقالات ، ياداشت روز ، انجمن ها و ...
اوقات شرعي
آب و هوا
weather.ir is down
عضویت در سرویس خبری

آمار بازدیدکنندگان
بازديدکنندگان اين صفحه : 2402
بازديدکنندگان امروز : 3203
کل بازديدکنندگان : 10650658
بازديدکنندگان آنلاین : 11
زمان بارگزاری صفحه : 0/0938 ثانیه
موقعیت : صفحه اصلي > دارالفنون > ٤ 

ملت ایران در بیست و دوم بهمن حجت را بر همه تمام کرد.مقام معظم رهبری

٤
افسانه دارالفنون
افسانه ها به سادگى ساخته مى شوند. مثل يك قصه پر از رمز و راز. يك نفر مى گويد، نفر بعد باور مى كند، سينه به سينه نقل مى شود، تبديل به باور مى شود و بعد از سال هاى متمادى رازش كشف مى شود. درست مثل افسانه دارالفنون. نخستين مدرسه ايرانى كه بعد از متروك شدنش آمار مردودى در نظام آموزش كشور از مرز يك ميليون دانش آموز عبور كرد.قفل بزرگ كه بر در مدرسه دارالفنون زده شد، كلاس ها كه خالى شدند، بودجه تعمير و بازسازى آن كه گم شد و آهسته آهسته نام دارالفنون از زبان ها حذف شد، وزراى آموزش و پرورش يكى بعد از ديگرى از رشد آثار مردودى دانش آموزان خبر دادند.در آخرين روزهاى مرداد سال گذشته، وزير آموزش و پرورش وقت، رو به سوى خبرنگاران، كاغذهاى درون دستش را جابه جا مى كند و بدون هيچ مقدمه اى از مردودى يك ميليون و ۱۸ هزار دانش آموز معادل يك شانزدهم تعداد كل دانش آموزان كشور خبر مى دهد. مردودى كه معادل بيش از ۲۰۳ ميليارد تومان به آموزش و پرورش خسارت وارد كرد.و دارالفنون خسته نشسته است. هيچ كس باور نمى كند اين نفرين دارالفنون باشد. مدير دارالفنون مى گويد: فقط دو ميليارد تومان لازم است تا در دارالفنون دوباره باز شود. دو ميليارد تومان براى پايان يك افسانه.
• يك مدرسه
در بزرگ و تابلو نشان دارالفنون قفل است. آدرس داده اند در آبى رنگ. بعد از زنگ زدن هاى متمادى، سرانجام يك نفر پيدا مى شود و دومين در آبى رنگ كوچك را باز مى كند. يك نفر بالاى پله ها ايستاده است. با قباى ترمه و كلاهى بلند. با خودم مى گويم قيافه اش آشنا است. مدير دارالفنون درون اتاقش فقط كتاب دارد. كتاب هاى مرتبط با دارالفنون. از همان ابتدا گله مى كند. نه براى خود براى مدرسه اش. مدرسه اى كه خود روزگارى پيش از آن فارغ التحصيل شده است. مرد كلاه به سر با آن ريش بلند و انبوه وارد اتاق مى شود. عصبانى است. نه، دلخور است مثل مدير دارالفنون. نگاهش مى كنم بعد از هر جمله توحيدلو مدير فعلى مدرسه او هم سرش را به نشانه تائيد تكان مى دهد. ميرزاتقى خان اميركبير است. او اينجا چه مى كند؟ مى گويد: من از ۱۳ روز بعد از افتتاحيه همين جا مانده ام. از همان روزى كه كشته شدم.
•••
مدرسه خالى است. فكر كنم به غير از توحيدلو فقط دو نفر ديگر در اين هفت هزار متر زمين حضور دارند. از راهروى باريك كه كانال هاى كولر و سيم هاى برق نيمى از فضاى آسمانى اش را گرفته اند به سوى در ديگرى حركت مى كنيم. توحيدلو مى گويد: اينجا را بعدها ساخته اند. بعد از تعميرات اساسى مدرسه. همان زمان كه مهندس ماركف روسى مدرسه را از نو تعمير و بازسازى كرد، اين بخش هم اضافه شد.با يك گردش ۳۰ درجه از راهروى رنگ شده، حيران شدن به معناى واقعى كلمه را براى نخستين بار تجربه كرديم. اينجا دارالفنون است. نخستين مدرسه عالى پلى تكنيك به سبك مدارس اروپايى كه در سال ۱۲۳۱ شمسى ۱۳ روز بعد از قتل اميركبير با حضور يك صد تن از فرزندان رجال ايران و شاهزادگان كار آموزشى خود را شروع كرد. راهرويى بلند بدون در و پنجره با گچ هاى ريخته شده و يادگارى هايى نقش بسته روى ديوار كه در بيغوله هاى بين راهى مى توان مشابه هاى آن را يافت.
نفس كشيدن سخت شده است. آقاى اميركبير با آن چوب دست بلندش آرام از كنار ما مى گذرد و مقابل يك فضاى خالى روى ديوار كه روزگارى پنجره بود حياط ميانى مدرسه را تماشا مى كند. او روزى هزار بار اين حياط را تماشا مى كند. كنار ديوار پنجره هاى چوبى تازه ساز با شكل و طرح اصلى روى هم تلنبار شده اند. توحيدلو مى گويد: كلى بابت ساخت دوباره اين پنجره ها هزينه شده اما حالا هيچ پولى براى نصب دوباره آنها نداريم. اگر پول نرسد بعد از مدتى اين پنجره ها تخته پاره هايى بيش نخواهند بود.ميان اين ويرانگى فقط يك نرده آهنى قديمى كه حصار راه پله هاى پهن بين طبقه اول و دوم است خودش را به زور به تو تحميل مى كند. عمر اين نرده آهنى كه به سبك و سياق دوران خود ساخته شده ۸۰سال است. توحيدلو بست هاى زده شده روى بافت هاى مختلف اين نرده را نشان مى دهد و مى گويد: هنوز سالم و زنده است. درون كلاس هاى درس فقط يك تخته بزرگ سبز يشمى خودنمايى مى كند كه بعد از گذشت كمتر از ۱۰سال هنوز نوشته هايى روى آن باقى مانده. پنجره هاى كلاس رو به حياط ميانى است. حياطى با كاج هاى بلند و قطور و آب نمايى سنگى. مى گويند اگر اين حياط را از بالا نگاه كنيد مثل پرچم كشور انگليس مى ماند. چرايش را كسى نمى داند كسى هم به درستى اين پرچم را نديده است اما كسى گفت ميرزا رضا مهندس باشى طراح اين بنا به اين دليل اين طرح را ريخت تا دانش آموزان اين مدرسه در مقابله با استعمار آن دوران انگليس پا روى پرچم اين كشور بگذارند. ميرزاتقى خان اميركبير حالا به انتهاى راهرو رسيده است. توحيدلو رد نگاه را مى گيرد و ما را به همان نقطه هدايت مى كند. اينجا سالن اميركبير است. يك سالن بزرگ با يك سكوى نيم دايره و مجسمه برنزى اميركبير كه نيمى از آن از درون يك كمد شكسته بيرون زده شده است. مدير دارالفنون رو به سكو مى ايستد و مى گويد: آقاى فرهاد فخرالدينى نخستين برنامه موسيقى خود را در اين سالن اجرا كرده همان زمان كه او هم دانش آموز اين مدرسه بوده است. آقاى اميركبير روى سن سالن ايستاده است و به سقف شكسته نگاه مى كند. سرش را به سمت شكلك هاى كشيده روى ديوار مى چرخاند و با دلخورى سرش را تكان مى دهد. توحيدلو مى گويد: بخش هايى از فيلم زندان زنان و سريال شب دهم در اين سالن فيلمبردارى شده. سال قبل هم يكى ديگر از فيلمسازان كه خود نيز دانش آموخته اين مدرسه بود خواست فيلم خود را در اين سالن بسازد كه با وجود همه احترامى كه برايش قائل بودم مخالفت كردم. ميرزا تقى خان مى خندد. صداى خنده اش ميان تالار بزرگ مى چرخد و از پنجره هاى بدون قاب و شيشه بيرون مى رود. نمى دانم خنده اش از خوشحالى است يا از عصبانيت. او مدرسه اى را بنيان گذاشت تا ۱۵۰ سال بعد درون سالن ويرانه و مخروبه اش فيلم بسازند. مدرسه اى كه پيش روى ماست همان مدرسه اى نيست كه محمد تقى خان معمارباشى «رئيس اداره بنايى ديوان اعلى» براساس طرح ميرزارضا مهندس باشى ساخت. ۸۰ سال پيش در سال ۱۳۰۸ مهندس ماركف، درالفنون را براساس معمارى برگرفته از دوران هخامنشى و صفوى بازسازى و تغيير داد. اما حياط، آب نما و ايوان حياط شمالى همان معمارى ۱۵۹ سال پيش است. راستى دارالفنون، فروردين امسال ۱۵۹ ساله شد.درون حياط با آن درخت هاى كاج كه بيش از صد سال قدمت دارند ساختمان وزارت دارايى حياط مدرسه را در چنگال خود گرفته . ميانه حياط كه بايستى از سه طرف فقط آسمان خاكسترى تهران ديده مى شود و سمت ديگر ساختمان بلند و خاكسترى حريم آسمان اين مدرسه را مخدوش كرده است. توحيدلو ما را به سمت حياط ديگرى مى برد كه زمين بازى و ورزش بوده است. از روى آثار باقى مانده روى ديوار مى گويد: طى سال هاى متمادى كف زمين اين منطقه به علت آسفالت كردن و ساير موارد تا يك متر بالا آمده بود كه طى چند سال گذشته كف حياط را دوباره به سطح اصلى و اوليه آن رسانديم. انتهاى حياط بناى تازه سازى ديده مى شود كه با معمارى قديمى خودنمايى مى كند. آنجا سالن ورزش است. يك سالن ورزش جديد كه با نظارت كارشناسان ميراث فرهنگى استان تهران ساخته شده است. توحيدلو مى گويد: دلم مى خواهد دوباره اين جا پر از جمعيت شود. آن سالن اميركبير را به يك سالن همايش مدرن تبديل كنيم. جمعيت بيايد. استادان، محققان همه باشند و آن وقت درباره نظام آموزشى كشور بحث و بررسى كنيم. او جور ديگرى به ديوارهاى مرده اين مدرسه نگاه مى كند. معناى اين نگاه كردن را نمى شناسم. پيش از اين دارالفنون براى من يك تصوير ناب بود و امروز يك مخروبه. اما توحيدلو ميان دو تصوير باقى مانده است. روزگارى خود در اين مدرسه با همه شكوه و سرزنده بودنش درس خوانده و روزگارى كه اين سالن مجهز و مدرن، همايش هاى بين المللى آموزش و پرورش را برگزار مى كند. وزير آموزش و پرورش، وزراى آموزش و پرورش ديگر كشورها را براى تماشاى تاريخ آموزش اين كشور به اين مدرسه دعوت مى كند و با افتخار كلاس هاى درس را نشانشان مى دهد و اين افتخار را نصيب آنها مى كند كه به جاى اقامت در هتل هاى ۵ ستاره در نخستين مدرسه ايرانى با ۱۶۰ سال قدمت، شب را سپرى كنند. توحيدلو، ويرانى دارالفنون را نمى بيند. چون باورش نمى كند.ميرزا تقى خان را گم كرده ام. آنقدر محو هيجان توحيدلو براى حيات دوباره دارالفنون شده ام كه نفهميدم از كدام مسير رفت. طبقه دوم مى رويم. كلاس ها يادگارهاى متفاوتى را به دوش مى كشند، از شعر و تصوير گرفته تا بقاياى لباس هاى كارگران كه به علت اتمام بودجه بازسازى مدرسه، رفته اند.در طبقه دوم توحيدلو يك در چوبى كوچك را باز مى كند. اتاقى كوچك كه بيشتر شبيه ايوان است. مى گويد: اينجا اتاق ناصرالدين شاه بود. در همه سرزدن هاى وقت و بى وقتش از اين بالكن حياط مدرسه و دانش آموزان را تماشا مى كرد. سايه ميرزا تقى خان اميركبير روى سرم سنگينى مى كند. بيرون در ايستاده است از آن سو درون حياط را نگاه مى كند. به چه فكر مى كند نمى دانم. شايد او هم دلش مى خواسته به عنوان بنيانگذار اين مدرسه گهگاهى در ايوان مى نشسته و آهى از سر رفع خستگى مى كشيده. مى گويد: «نگران عقب ماندگى ايران در مقابل رشد صنعت و تمدن در اروپا بوديم. به همين دليل مقدمات راه اندازى مدرسه را شروع كرديم. با ۲۶ معلم اروپايى و ۱۶ معلم ايرانى. بعد از آن هم ميرزا محمد على خان وزير امور خارجه وقت را كه با اروپا آشنايى داشت رئيس اين مدرسه كرديم تا با آشنايى هاى خود هيات هاى جديدى را براى اين مدرسه دعوت كند.»توحيدلو در اتاق ناصرالدين شاه را مى بندد. مرد ديگرى كنار ميرزاتقى خان ايستاده و با نگاهى براق به من و همكار عكاسم نگاه مى كند. ميرزاتقى خان اميركبير مى گويد: ايشان ريشادخان هستند. معلم زبان فرانسه اين مدرسه. پشت سر اين دو كسى ديگر از پله هاى لب پريده و خاكى بالا مى آيد. «ايشان هم مزين الدوله هستند.»
پيرمردى ۹۰ ساله، خميده و با عصا. همان معلمى كه سر كلاس درس خطاب به يكى از دانش آموزان گفته بود: «كره خر با اين عصاى احمدشاه شما را تنبيه كردم تو ديگر چه مى گويى؟» مزين الدوله نزديك و نزديك تر مى شود. ترجيح مى دهم پا به پاى توحيدلو بروم. مديردارالفنون ويرانه اى را نشان مى دهد. در مقابل بازسازى ديوارها، نصب تازه آجرهاى مربع را نشان مى دهد و مى گويد: «حيف است. اگر بودجه تامين نشود همين كارهايى هم كه انجام شده تخريب بيشتر اين مدرسه را دامن مى زند.» توحيدلو مى رود و ميان تنها راهروى مخروبه مانده ام.مى دانم كه سال گذشته رئيس سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى وقت تحت تاثير تماشاى اين ويرانگى دو ميليارد تومان از بودجه ميراث فرهنگى را براى بازسازى اين مدرسه اختصاص داد. در روزهاى پايانى دولت ششم هم اجازه اين دو ميليارد را گرفت. حتى خبرهايى وجود دارد كه سازمان اين دو ميليارد تومان را هم به حساب آموزش و پرورش ريخته است اما خبر موثقى وجود ندارد. با اين اوصاف رئيس جديد سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى زيربار پرداخت دو ميليارد تومان نمى رود و مى گويد فقط ۳۰۰ ميليون تومان پرداخت مى شود كه آن هم هيچ وقت پرداخت نشد. همه اين حرف ها به كنار اى كاش يك نفر ياد رئيس جمهور بيندازد كه در زمان تبليغات براى انتخابات گفته بود من هر وقت از مقابل دارالفنون مى گذرم دلم مى گيرد. اما چرا كسى نمى گويد اين باز شدن دل گرفتگى خرجش فقط دو ميليارد تومان است. دو ميليارد تومان در مقابل ۲۰۳ ميليارد تومان نفرين دارالفنون چه ارزشى دارد؟ميرزا تقى خان با عصايش به شانه ام مى زند و مى گويد: «حركت كن.» از درون حياط صداهايى مى آيد. دانش آموزان گردهم ايستاده اند و حرف مى زنند. شلوغ است. خبرهايى در ميان است. ميرزاتقى خان مى گويد: اينها همان هايى هستند كه قرار است مشروطه را هدايت كنند. روبه روى پنجره اى كه ايستاده ام ناصرالدين شاه روى بالكن هميشگى اش با نگرانى ايستاده است.

توحيدلو درون اتاقش نشسته است. همه صندلى ها پر است. ميرزاتقى خان قدم زنان از پشت سرم عبور مى كند. مدير دارالفنون مى گويد: «اين بنا در سال ۶۷ با شماره ۱۷۴۸ در فهرست آثار ملى ايران به ثبت رسيد. قرار است اينجا گنجينه و مركز اسناد و مدارك وزارت آموزش و پرورش باشد. اما روى در ورودى دارالفنون نوشته شده گنجينه و مركز اسناد دارالفنون كه زير نظر پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش نفس مى كشد.نفس كشيدن هايى كه مستمر نيست.توحيدلو كتابى را مقابلم مى گذارد. از سعيد وزيرى با عنوان فرهنگ مشاهير دارالفنون. ميرزاتقى خان رو به توحيدلو مى پرسد: «نوشته است ۳۰ وزير و بيش از ۵۰ مهندس و پزشك از اين مدرسه فارغ التحصيل شده اند؟»توحيدلو در مقدمه كتاب به روايتى از فريدون آدميت كه خود دانش آموخته اين مدرسه بود اشاره مى كند. «نام دارالفنون در هيچ يك از نامه هاى اميركبير ديده نمى شود. عنوان دارالفنون نخستين بار در نامه اى ديده مى شود كه ميرزا على خان وزير امور خارجه در بيست و چهارم محرم سال ۱۱۶۸ ق به كلانتر تهران و عزيزخان آجودان باشى نوشته است. در اين نامه آمده است كه «مقرر شده است سى تن ما بين ۱۴ تا ۱۶ساله از اولاد خوانين و اعيان و اشراف در دارالفنون دارالخلافه به تحصيل بپردازند.» تا قبل از نامه وزير امور خارجه به كلانتر تهران در نامه هاى رسمى و خصوصى اميركبير نام مدرسه، مدرسه نظاميه، مكتب خانه پادشاهى آمده است حتى در قرارداد نامه اى كه بين معلمان اتريش و ايران منعقد شده است از دارالفنون با نام مكتب خانه شاهى ياد شده كه در سال ۱۲۶۷ ق روزنامه وقايع اتفاقيه نام تعليم خانه و معلم خانه را ذكر كرده است.در ديگر اسناد و مدارك آمده است تاكيد شده بود براى شش معلمى كه از اتريش به ايران دعوت مى كنند حقوق سالانه آنها بيش از ۴۴۰۰ تومان نباشد. ميرزاتقى خان اميركبير مى گويد: «خب، چه اهميتى دارد. مهم اين است كه اكنون اينجا را ويرانه كرده ايد.»در دوره اول مدرسه دارالفنون كه از افتتاحيه تا يك سال پس از مرگ ناصرالدين شاه است دوره رونق نام گرفته است اما پس از مرگ وى كه به انقلاب مشروطه ختم مى شود تعداد دانش آموزان مدرسه هم كم مى شود به طورى كه در سال ۱۳۰۷ كه ۳۸۷ دانش آموز در اين مدرسه تحصيل مى كردند در سال ۱۳۲۴ به ۲۶۳ نفر مى رسد و در نهايت از سال ۱۳۰۸ تا ۱۳۶۴ دارالفنون از يك مدرسه عالى كه وزير و وكيل بيرون فرستاده به يك دبيرستان محدود مى شود.
•••
حالا در دارالفنون بسته است. حياط خالى است. همه و همه فقط به خاطر يك مشت پول. صداى پاهاى ميرزاتقى خان كه از اين سر راهرو به آن سر راهرو با عصبانيت پا مى كوبد شنيده مى شود.توحيدلو مى گويد: بايد اين مدرسه را نجات داد. اين مدرسه افتخار ما است كه به خاطر تامين نشدن بودجه هر روز بخشى از آن فرو مى ريزد. در اولين سال تاسيس بودجه مدرسه در سال ۷۷۵۰ تومان بود كه چند سال بعد به ۳۰ هزار تومان افزايش پيدا كرد اما حالا نيازمند دو ميليارد تومان است. از در كوچك و آبى بيرون مى آييم. بالاى ديوار بلند و آجرى مدرسه پشت يك پنجره كوچك ميرزا تقى خان ايستاده است و چيزى مى گويد. با اشاره دست مى گويم نمى شنوم. پنجره را هل مى دهد و با دلخورى مى گويد: «مدت ها است كه هيچ كدامتان نه مى بينيد نه مى شنويد.» زير پاهايم چيزى مى شكند. يك سرنگ است. درون باغچه كوچك مقابل دارالفنون پر از سرنگ هاى خالى است. عجيب اينكه صداى سرنگ ها بلندتر از هوارهاى ميرزا تقى خان بود.
از مريم خورسند
به نقل از روزنامه شرق ٢/٢/١٣٨٥
© کليه حقوق اين سايت طبق قوانين نرم افزاری مربوط به پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش مي باشد.